نوشته شده توسط حمید سلیمی ، در 1391/9/21ساعت 01:33، تعداد بازدید: 12,660

من عشق را سرودی کردم پر طبل تر ز مرگ، سرسبز تر ز جنگل. من برگ را سرودی کردم پر تپش تر از دل دریا. من موج را سرودی کردم پر طبل تر از حیات. من مرگ را ...

به بهانه بیست و یکم آذر ماه، زادروز احمد شاملوی بزرگ؛ با هم چند شعر از بخوانیم:

واپسین نفس

پیش از آنكه واپسین نفس را برآرم، پیش ازآنكه پرده فرو افتد، پیش از پژمردن آخرین گل،
برآنم كه زندگی كنم، برآنم كه عشق بورزم، برآنم كه باشم،
در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از كینه،
نزد كسانی كه نیازمند منند، كسانی كه نیازمند ایشانم، كسانی كه ستایش انگیزند،
تا دریابم، شگفتی كنم، بازشناسم: كه ام، كه میتوانم باشم، كه می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند، ساعت ها جان یابد، لحظه ها گرانبار شود، هنگامی كه می خندم،
هنگامی كه می گریم، هنگامی كه لب فرو می بندم.
در سفرم به سوی تو، به سوی خود، به سوی خدا، كه راهی است ناشناخته، پرخار، ناهموار،
راهی كه باری در آن گام میگذارم، كه قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنكه دیده باشم شكوفایی گلها را، بی آنكه شنیده باشم خروش رودها را، بی آنكه به
شگفت درآیم از زیبایی حیات.
اكنون مرگ میتواند فراز آید، اكنون میتوانم به راه افتم، اكنون میتوانم بگویم كه زندگی كرده ام.

من مرگ را سرودی کردم

من برگ را سرودی کردم سرسبزتر ز بیشه.
من موج را سرودی کردم پر نبض تر ز انسان.
من عشق را سرودی کردم پر طبل تر ز مرگ، سرسبز تر ز جنگل.
من برگ را سرودی کردم پر تپش تر از دل دریا.
من موج را سرودی کردم پر طبل تر از حیات.
من مرگ را سرودی کردم...

یکدیگر را می آزاریم

یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم بی‌سخنی.
دستی که گشاده است، می‌بَرد، می‌آورد، رهنمونت می‌شود،
به خانه ای که نور دلچسبش گرمی بخش است.

من آموخته ام

من آموخته ام به خود گوش فرا دهم،
و صدایی بشنوم كه با من می‌گوید:
(این لحظه) مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته ام گوش فرا دادن به صدایی را
كه با من در سخن است، و بی وقفه می‌پرسد:
من (بدین لحظه) چه هدیه خواهم داد؟

سپیده دمان

سپیده ‌دمان از پس شبی دراز،
در جان خویش، آواز خروسی می‌شنوم از دور دست
و با سومین بانگش درمی‌یابم که رسوا شده‌ام!

شاملو

می خواهم آب شوم در گستره افق

می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود!
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود!

برخی از این اشعار، شعر شاملو نیستند بلکه ترجمه ایشانند.
نگاهی کنید سکوت سرشار از ناگفته هاست ...


با دوستان خود به اشتراک بگذارید

          

مطالب مرتبط

در همین موضوع: شعر شاملو
برای نظر دادن لطفاً وارد سایت شوید و یا ثبت نام کنید!

    نظرات کاربران:

  • مهناز مشهدی
    مهناز مشهدی: منتظریم
    در 1392/7/8 ساعت 11:11
  • مهناز مشهدی
    مهناز مشهدی: کی شعرها وداستان های سایت رو تغیر می دین؟؟؟؟؟
    در 1392/7/7 ساعت 17:13
    • رضوان احمدی
      رضوان احمدی: ج به مهناز مشهدی: متاسفانه مشغله زیاده ولی سعی می کنیم در آینده نزدیک این کار رو بکنیم.
      در 1392/7/7 ساعت 23:21
  • مهناز مشهدی
    مهناز مشهدی: دریای تفکر عمیقه احمد شاملو نگرش منحصر به فردی داره واپسین نفس فضای ژرفی داره ممنونم از ذوق و قریحه ی ناب شما
    در 1392/7/4 ساعت 12:13 1+
    • رضوان احمدی
      رضوان احمدی: ج به مهناز مشهدی: ما هم از بذل توجه شما متشکریم.
      در 1392/7/4 ساعت 12:21

موضوعات وبلاگ سبو

 
سیستم های اتوماسیون

سیستم های اتوماسیون

تغییر سیستم های دستی به سیستم های کامپیوتری و اتوماسیون علاوه بر حذف کاغذ بازی و کاهش هزینه ها باعث کاهش شدید اشتباهات انسانی و درنتیجه صرفه جویی در وقت، هزینه و نیروی انسانی می شود. در نتیجه راندمان و کارایی سازمان شما بالا خواهد رفت.